تبليغاتX
نذر موعود

سلام بهترینم

می دونم دیره اما تولدتون مبارک

نه، بی معرفت نیستم به خدا. خودتون که شاهدید این چند روزه چقدر درگیر بودم.

باشه....می دونم....از شما که نمی شه پنهون کرد....دلم نمی اومد، آره، دلم نمی اومد.آخه چی بنویسم؟ جشن تولد که بی مولود صفایی نداره. می دونم که میدونید، دلم خیلی گرفته بود.....خیلی....مثل همه نیمه شعبانهای دیگه..یکد فعه انگار یک سیلی تو دلم طغیان میکنه.......شادی و غم.....یاس و امید......

چی میشد اگه خودتون امسال به ما می گفتید که چطوری برنامه رو اجرا کنیم؟

آخه مگه ماها چه فرقی با مردم نسلهای دیگه داریم که اونها امامشون رو می دیدند و ما نه؟

امام من....تولدتون مبارک.....مبارک.....مبارک....

ممنونم ازتون بخاطر همه چیز. بخاطر اینکه مواظبم هستید، بخاطر اینکه هر موقع لازمه بهم تذکر می دهید، بخاطر اینکه دیروز هوامو داشتید، بخاطر اینکه امروز آرومم کردید....

امام من....خسته ....خسته....خسته....خسته از اینهمه رویا، از اینهمه خواب، از اینهمه جنگ و جدال با خودم،  خسته از اینهمه روحهایی که روحم رو آزار می دهند

امام من....بین اینهمه سر و صدا، صدای شما مثل صدای آب، صدای بارون، مثل عطر خاک بارون خورده منو رها میکنه......امام من....خسته م....من رو از این بارون رحمت بی نصیب نگذارید. نگذارید به حال خودم رها بشم، نگذارید دنده عقب برگردم به همون روزها، من که می دونم همه ش لطف خودتون بوده.......

 

      امام من.....برگردید، مگه نمی بینید خدا دوباره داره تو پستوی خونه ها به سنگ و چوب تبدیل میشه؟ مگه نمی بینید خون و فریاد و آهن چه بلایی سر این زمین آورده؟ مگه نمی بینید کمر بشر زیر بار اینهمه تردید و بیداد خم شده؟

امام من....برگردید.....

خودتون که شاهد بودید، شب تولدتون که مرغهای آمین تو هوا بودند، چقدر دعا و اشک و نیاز براتون فرستاده شد. یعنی اینهمه آه و طلب کافی نیست تا  امسال آخرین روز میلاد، بی ظهور مولودش باشه؟

برگردید امام من....برگردید.....دلم گرفته، دلم تنگه، خسته م، خیلی خسته، اما می بینید که ایستادم، برای شما و بخاطر شما.....

امام من....ما همه به امید شما زنده ایم، بگویید که گرمی این حیات از شماست

بگویید که بر میگردید....زود زود زود...

بگویی که سال دیگه، توی این روز، تولدتون رو کنار خودتون جشن می گیریم

امام من.....ما رو به حال خودمون رها نکنید.......

امام خوب من....تولدتون مبارک.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 13:18  توسط آیه | 
ظهور منجی رو نزدیک می بینی؟ چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 1:10  توسط آیه | 

سلام امام من.......

تولدتون داره نزدیک و نزدیکتر می شه....مبارک باشه.....از همین الان تولدتون رو بهتون تبریک میگم......

 

حالم خوب نیست امام من، حالم خوب نیست

خواهش می کنم نگذارید از اون حرم امنی که توش بودم بیرون بیام....

شاید خوب نبودم....اما برای هرچیزی که می خواستم زحمت کشیدم....خودتون که می دونید، کم سخت نیست به دوش کشیدن بار امانت....

امام من.....نگذارین بیرونم کنند از حریمی که بالاش نوشتند :"ادخلوها بسلام آمنین"

نگذارید رها بشم تو بازاری که تویش هیچ فرقی بین "ارزش" و "قیمت" نمیگذارن.....

کمکم کنید.....شما که هیچ خواست منو بی پاسخ نگذاشتین

امام خوبم....میخوام بمونم.....نگذارید دستم از دستتون رها بشه....

 

باشه....هرچی شما بگید.....

باز هم سعی میکنم.....به حرمت نام شما....به حرمت باری که رو دوشمه......

باز هم سرم رو بالا می گیرم....

میدونم که بی اجازه شما تو حریم اون حرم جایی برای من نیست....

بگذارید بمونم پدر....بگذارید بمونم......                                         

   

                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 20:0  توسط آیه | 

میگه: میدونی یکی از درمانهای جدید افسردگی تو اروپا چیه؟

میگم: نه....چیه؟

میگه: یک دوست واسه خودشون انتخاب میکنن....یه دوست خیالی....بعد باهاش حرف میزنند، درددل میکنند، برایش گریه میکنن، تا خالی بشوند. یکی از شرطاش هم اینه که یه جورایی باید خیلی دوستش داشته باشن و فکر کنن اونهم دوستشون داره تا یک رابطه عاطفی به وجود بیاد.

بهتم میزنه: رابطه عاطفی؟؟؟ با موجود خیالی؟؟؟؟؟

می خنده: آره...

 نمی خندم. تیره پشتم می لرزه.....

بشر داره به کجا میرسه؟

 

 امام من....با شمام... بشر داره به کجا میرسه؟

ریشه عشق و اعتماد ادمها به هم، چقدر تو وجودشون خشک شده که واسه رفیق خیالی درددل میکنند و برای عشق پوشالی گریه میکنند. اونهم برای چی؟ برای اینکه خالی بشوند!

 امام من...... عشق رو از ملکوت خدا کشیدند پایین و ازش چاهی درست کردند تا توش عربده بکشند و خالی بشوند. فریاد بزنند و سبک بشوند.

امام غریب من..... پدر من....مگه امام رضا نگفتند  پناه سرگشته هایید؟ مگه نگفتند از مادر دلسوز ترید؟ آخه مگه نگفتند آب گوارای وقت تشنگی هستید؟ پس این آدمهای تشنه کجا دارن میرن؟ مگه نگفتند تو موقع حیرونی و پریشونی، آرامش و امنیت شما هستید؟ پس دوست داشتن رفیق خیالی یعنی چی؟............

امام غریب من.......

 

یاد پارسال این موقع خودم افتادم.....یادتونه کجا بودم؟ دیو شک چه طوری وجودم رو، روحم رو، هستی م رو تجزیه کرده بود؟

امام خوبم، پدرم...پناه من.... امنیت من.....ممنونم ازتون....بخاطر یقین....بخاطر رهایی.... بخاطر اون چیزی که قبلا نداشتم و الان دارم، اون چیزی که الان همه هستی منه.... امام خوبم! از توجهی که  به شما نداشتم ودارم، ازین رابطه ای که الان همه چیزم شده  ممنونم.....ممنونم....ممنونم....

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:18  توسط آیه | 


اين وبلاگ ادای يک نذر قديميه. يک زماني...خيلی وقت پيش ها رو ميگم... برای دلم برای يک حاجت دلم يک نذری کردم. حاجتم برآورده شد اما من بدقول بودم. هی ادای نذر رو عقب انداختم....بدون اينکه بدونم چرا. شايد چون نمی دونستم از کجا بايد شروع کنم. اصلا چطوری بايد شروع کنم؟ چی بگم؟ به چی بايد برسم؟......
 امروز دلم رو زدم به دريا....
 چند وقته يک جوری شدم. نمی دونم چه جوری؟.....دلم واسه يک چيزی می تپه که نمی دونم چيه؟ تو يک حالتيم بين اميد و نا اميدی....بين خواب و بيداری شايد.....بين کفر و يقين حتی.....
نمی دونم...خلاصه اينکه گفتم شايد اين نذره ست که داره رو دلم سنگينی ميکنه...گفتم تا دير نشده اداش کنم .......
اين وبلاگ نذر منه...نذری که برای موعود کردم....برای موعودی که همين روزها داره می آيد...برای موعودی که همين روزها جشن تولدشه....همونی که اگه يه قدم بروی طرفش هزار قدم می آيد جلو
خوب...اينها قدمهای منه...بزرگ نيستند, ميدونم. پاهايم می لرزه, ميدونم. اما خودش می دونه....سپردم به خودش, مثل همون حاجتم که زود ادا شد.
يا علی رو گفتم...دلم رو هم زدم به دريا...حالا نوبت اونه....
منتظرم........

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:33  توسط آیه |