![]() |
![]() |
|
|
باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی خوابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنکه دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر سلام... می دونم مثل باز همیشه یک کم دیر رسیدم....اما تولد امام حسن مجتبی(ع) رو به همه تبریک می گم! به خصوص امام زمان خوبم.... عیدتون مبارک امام خوبم....انشاالله عید سال دیگه رو کنار خودتون جشن بگیریم. ای خدا یعنی میشه؟....اللهم عجل لولیک الفرج مرسی که این چند روز هوای من رو داشتین....کمکم کنید سر پا بایستم.....یک خستگی بدی داره به سراغم می آید. می دونم که فقط شما می تونین کمکم کنید....مثل همیشه....من هم منتظر می مونم....مثل همیشه.... اینهم فال امشب: هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند بقدر دانش خود هرکسی کند ادراک به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک وچند کلام از مولود امشب: ۞ برای کارهای دنیایی خود چنان اقدام کن که گویی سالیات دراز در جهان خواهی زیست و در مورد کارهای اخروی آنگونه بیندیش که گویی فردا از دنیا خواهی رفت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 23:55 توسط آیه |
|
|
سلام امام زمانم. نماز و روزه هاتون قبول....حالتون چطوره؟ دقیقا نمی دونم چند وقته ننوشتم.اما دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود. دیگه وقتش بود یک سری به خونه م بزنم. هم به این خونه، هم به خونه دلم.....هرچند این روزها باید بیشتر از اینها از خودم سراغ می گرفتم، اما خودتون که وضع این روز های من رو می دونید....اونقدر تو گرداب زندگی غرقم که وقت سرخاروندن هم ندارم. دست و دلم هم نمی رفت تا وقتی یکجورهایی حس سبکی ندارم براتون بنویسم. نمی تونستم با دست آلوده و ذهن سنگین سراغ قلم برم. آخه قلم مقدسه....اگه آهش آدم رو بگیره، زندگی آدم رو خط خطی میکنه! بگذریم....این شبها موقع افطار برای همه مون دعای مخصوص بکنید. هرچند که همیشه یاد همه فرزندان غریبتون هستین....اما من یکی که دعای مخصوص میخوام. .... امام من.. از خدا رهایی "ما" رو از دست "خودمون" بخواهید. از دست این "من" های رنگ و وارنگ و بی محتوایی که واسه خودمون درست کردیم. به ما کمک کنید از دست اینهمه نقاب خلاص بشویم....از دست اینهمه ابلیسکهایی که پر و بالمون رو بستند، افکارمون رو کدر کردند و شیشه دلمون رو تیره و تار. به ما کمک کنید ریشه "خودبینی" رو اونقدر تو وجودمون بسوزونیم که هرگز، هرگز، هرگز به خودمون اجازه ندهیم با علم ناچیز و نگاه پست در مورد آدمها و اندیشه ها قضاوت نادرست بکنیم و معیارهای حقیر خودمون رو، معیار سنجش همه ارزشها بکنیم. امام من نگذارید گذار "خواستن" ها و "نیازها"مون به در خانه خلایق بیفتند. کمکمون کنید تا نیازهامون رو فقط در خانه بی نیاز ببریم و فراموش نکنیم این کلام مولا علی (ع) رو که فرمود:" التماس به خدا شهامت است، اگر برآورده شود حاجت است، اگر نشود حکمت است. التماس به خلق بزدلی است، اگر برآورده شود منت است، اگر نشود ذلت است." امام من....این روز ها حالم یک جورهای خاصیه. خودم نمی دونم چه جوری، اما می دونم که شما خوب می دونید. کمکم کنید این لرزیدنها، این سردرگمی های ناگهانی، این دراومدن از پوسته های قدیمی، مقدمه یک یقین تازه باشه. راستی داشت یادم میرفت....می خواستم بگم هرگز بهم اجازه ندهید قبل از اینکه خونه دلم رو به روز کنم، سراغ این خونه بیام. اگه دیدین اه قلم داره من رو میگیره، و موقع سر زدن به اینجا حواسم یک جاهای دیگه ست، فرصت نوشتن رو از من بگیرید، یا اینکه کاری کنید که با نوشتن های دوباره و چند باره پاک بشوم و برگردم پیش خودتون.... امام من....ما ها همه دعای مخصوص مخصوص مخصوص می خواهیم....منتها سر همه دعاهای خاصتون، یک دعای خاص تر برای فرج خودتون باشه که این خستگی قرنها به همه مون فهمونده که فرج شما، فرج همه ماست..... ممنونم بخاطر همه چیز... ممنونم... ممنونم.... اللهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 3:5 توسط آیه |
|
|
خدایا....زینت عبادت کنندگانت، اما سجاد (ع) خطاب به تو گفت: اگر تو خود به من اجازه نداده بودی که بخوانمت، من کجا این جرات را می یافتم که نام عظیم تو را بر زبان برانم؟" خدایا....یک سال بر خوان نعمتت نشستیم و قدر ندانستیم....و حال این ماه، ماه مخصوص خود توست که بر ما وارد شده است... گفتی صدایت بزنیم که تو سمیعی بر نجوای بندگانت....گفتی که بر ماست خواستن از تو، و بر توست اجابت ما..... خداوندا....تو مخلوقت را آزاد آفریدی و او برای خود بند ساخت و بر دست و پایش بست.... تو او را برای چیزی جز بهشت نساختی و او خود را به گندمی، به سکه ای، به مقامی یا به نامی فروخت....تو او را خواندی و او پاسخ نداد....نور را دید و در ظلمت فرو شد....حقیقت را برایش آشکار کردی و از مجاز فراتر نرفت..... ببخش مارا که بخشنده تر از تو نمی شناسیم....ببخش ما را که از دنیای تو زندانی متعفن ساختیم و چنان به آن خو گرفتیم که رکود روحهایمان را در منجلاب یاس و بیداد ندیدیم....ببخش مارا که بالهای اهوراییمان را به آتش عصیان سوختیم و دودش چنان کورمان کرد که آتش را آفتاب پنداشتیم و هرم آتش را گرمی حیات..... خداوندا....گفتی که بر ماست خواستن از تو، و بر توست اجابت ما....می خواهیم تو را بخوانیم که تو سمیعی بر نجوای بندگان...که تو علیمی بر فقر و نیازشان....که تو ستاری بر گناهانشان....که تو رحیمی بر فرد به فردشان.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....می خواهیم تو را بخوانیم از عمق جان که تو خلف وعده نمی کنی....که اجابت میکنی حاجت فرد فرد ما را.... خدایا....دنیای پر غوغایی است....آهن و تازیانه جسمهایمان را فرسوده، و یاس و شبهه و تردید و گناه روحهایمان را.... خداوندا....قابیلیان نه تنها زمانه مارا که تاریخ را از آن خود کرده اند، و ابلیس رانده شده از درگاه تو حالا پیروز و مست "سور عزای ما را بر سفره نشسته است"....تو از درگاه خود راندیش و چه میزبانان خوبی بودیم ما! گفت که بر فریب دادن بندگان خالص تو ناتوان است، و چه ناخالص بودیم ما! خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....گفتی که خلف وعده نمی کنی که تو رحیم و حکیم و عادلی...وعده دادی مارا به ظهور حجت باقی مانده ات بر روی زمین وعده دادی زمین سنگین از خون و بیداد را، به روزی که "یرثها عبادی الصالحون" وعده دادی عقلها را به روزی که در آن به کمال می رسند وعده دادی جان های تشنه را به روزی که در آن حقیقت یگانه، از پس پرده تردیدها رخ می نماید وعده دادی مارا به عدل....به مهر....به امنیت....به رهایی.... وعده دادی تاریخ را به حکومت هابیلیان..... و وعده دادی تعجیل در فرارسیدن آن روز را، به شرط دعای ما..... خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....می خوانیم تورا به نام نامی ات در ماهی که ماه مخصوص توست.....وقسمت می دهیم به مهر و عدل و حکمتت که جانهایمان را از سنگینی گناه آزاد کنی و به ما بیاموزی "چگونه منتظر بودن" را برای روزی که روح و باطن عالم بر جهان و جهانیان رخ می نماید..... خداوندا....در پیشگاه تو به حجتت بر زمین درود می فرستیم و می خواهیم از تو تعجیل در فرارسیدن روزی را که در آن وعده ات را محقق خواهی کرد..... خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:58 توسط آیه |
|
|
سلام امام زمانم. حالتون چطوره؟ منهم خوبم به لطف شما. اول از همه می خواهم بخاطر همه لطفهایی که بهم داشتید تشکر کنم. خودم خوب میدونم که لایق هیچ کدومش نبودم. امام نازنینم، ممنونم که اجازه می دهید اونجور که دلم میخواهد باهاتون حرف بزنم. یکبار بهتون گفتم نمیدونم اینجوری ارتباط برقرار کردن و صحبت کردن با شما درسته یا نه. بعد خواستم اگر شما هم مثل من این رابطه رو دوست دارید یکجوری بهم بفهموید. و پاسخ شما اونقدر زود اومد که خودم هم باورم نمی شد..... ممنونم که به همه حرفهام گوش میدهید و با اینکه حرف دلم رو بهتر از خودم می دونید اجازه می دهید از کلمه ها کمک بگیرم، جمله بسازم، و مست بشم از اینکه نوشته هایم بوی شما رو می گیرند. امام خوبم، یک عزیزی برایم نوشته بود که آیا امام این نوشته ها رو میخونند یا نه؟ بی اختیار یاد پارسال افتادم. یاد شما و خدای مهربون که دست من رو گرفتید و قدم قدم به وادی امن نزدیک و نزدیکتر کردید. اون موقع از شما هیچی نخواسته بودم. اصلا اونموقع شما رو اینجوری نمی شناختم. فقط صورت خیسم رو گرفته بودم طرف آسمون و گفته بودم: اگر حدایی اون بالا هست به من بگه چی کار کنم تا رها بشوم، تا آزاد بشوم از اینهمه بند، از این دردی که مثل خوره دارد روحم رو می خوره و ذره ذره میکنه. تا رها بشوم از اینهمه اضطراب، از این سیلی که نمیدانم دارم باهاش کجا میروم...... خدا بود. اما نه فقط اون بالا. این پایین هم پر بود از حضور سبزش. خدا اینجا بود. کنار من. تو قلب من. تو تک تک نفسهای من. و نزدیکتر از رگ گردن به من. هستی من پر از خدا بود و خدا بیشتر از تمام هستی مهربان بود و من اینها را نمیداستم. نفهمیده بودم. اما خدای من که در تمام هستی ام جریان داشت، هستی مرا فریادی کرد، و فریادم را نیازی و بعد از آن هم مهر خودش بود که به فریادم رسید. و مهرخدا شما بودید. رحمت خدا شما بودید. افتخار خدا شما بودید. و دنیای متلاطم من چقدر زیبا با نام شما آرام گرفت. مگر میشود شما که قبل از اظهار طلب مهرتان شامل حال بندگان میشود، پس از اظهار نیاز، نیازشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر می شود شما که تک تک سلامهای شیعیانتان را پاسخ می دهید، تک تک کلمات، اشکها، نیازها و مهرورزیهایشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر خودتان نگفته اید: "اگر شما ما را فراموش کنید، ما یاد شما را از خاطر نمی بریم؟" آه....امام من.... امام من.... بهترینم....چقدر احساس حقارت و سعادت می کنم در برابر اینهمه لطف و مهر.....ممنونم...بخاطر همه چیز..... اما اجازه بدهید در آخر به اون دوستی که گفته بود فکر نمی کرده که میشه اینطوری هم با امام زمان حرف زد بگم میشه حتی روز اختتامیه همایش، بعد از اینکه همه مردم رفتند، یک صندلی رو گل زد، داخل سالن برد تا تک تک بچه ها بیایند روبروی صندلی بایستند و در میان هق هق گریه به امام زمانشون گزارش کار بدهند و بعد هم همه سر بر دسته صندلی بگذارند و به امام التماس کنند که سال دیگر خودشون روی اون صندلی نشسته باشند. و میشه که در همون جمع دوستی در دل خودش، نجوا کنان برای مادر سرطانی و محتضرش دعا کند و فردای اون روز مادرش رو که همه دکتر ها جواب کرده بودند سالم و سرحال توی خانه اش ببیند. آره دوست عزیز....میشه....میشه با یک شمع و فقط با یک شمع که توی دل خودمون روشن می کنیم طلسم تاریکی غیبت او را در نهانگاه دل خودمون بشکنیم. میشه که فقط نام او را نجوا کنیم و او چنان به ما پاسخ بدهد که از ازدحام حضورش گیج بشویم..... کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را یا مهدی.......یا مهدی......یا مهدی.............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 4:16 توسط آیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|