![]() |
![]() |
|
|
گفتی دوستت می دارم و من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخند تو بود. جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:" هستم". اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی". باز گفتی هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:" هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی :"غلطی". و این هنوز پیش از قصه دست های تو بود. وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره های ابر هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس، قفسه سینه ام را آتش می زد. و من ذوب شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند. یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی :"حال چگونه است؟" گفتم:" تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:" تو همچنان غلطی". فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:" نتوانم". بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:"این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان." به نقل از "چند روایت معتبر"_ مصطفی مستور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:24 توسط آیه |
|
|
گاهی نمیدونی، نمی فهمی چه بر سرت می آید. گاهی بی آنکه خودت بفهمی لحظه ای غفلت دنیایی از پشیمانی وشکستگی را چنان بر سرت آوار می کند که احساس می کنی دیگر هیچ وقت نمی توانی دوباره از جا بلند شوی. خدایا چه شد؟ چرا نفهمیدم؟ چه شد که فراموش کردم؟ چرا غفلت کردم؟ آره یادمه...خوب یادمه...مگه میشه اولین باری رو که چشمم به خونه ت افتاد فراموش کنم؟ مگه میشه یادم بره به خاک افتادنم رو؟ مگه میشه یادم بره هق هق های بریده م رو؟ مگه میشه یادم بره که توی سجده اولین دیدارم یکی از اون سه تا آرزوم چی بود؟ آره...خودم گفتم...خودم خواستم نگذاری هیچ وقت ذره بودن و ناچیز بودن خودم یادم بره. گفتم نگذاری فراموش کنم که هرچی بشم و به هرجا برسم باز مثل ذره ای، مثل قطره ناچیزی هستم که تنها چیزی که بهم هستی و هویت می دهد چرخیدن گرد خانه توست. تنها چیزی که موجودم کرده، جذب شدن به کانون هستی و وجود مطلق توست. وگرنه جز ذره ای غبار رها شده چه خواهم بود؟....... خدایا.... فراموش کردم...شک کردم....لرزیدم...اما پاسخم اینهمه نبود.... چی میگم؟ همه اش تقصیر خودم بود. میدانم....آخه به چی خودم اینهمه مطمئن بودم؟ به چی می نازیدم؟ وای بر من....وای بر من.... می دانم تو مرا می بخشی. می دانم دریای لطف و مغفرت تو آنقدر بی منتهاست که از سر تقصیر مشتی خاک به راحتی میگذری. اما با شرمندگی خودم چه کنم؟ ظالم بودم با خودم. سقوط کردم....سقوط...... . ویرانم خدایا...ویران... نمی دونم چند روزه با امامم صحبت نکردم....هرچیزی رو می تونستم تحمل کنم جز این دوری.....جز این بار سنگین شرم و فراق.... امام من....مولای من.... هنوز یک هفته نگذشته....اما این دوری از شما ویزانم کرده....هیچ ندارم برای گفتن....جز این خانه هم جایی برای رفتن ندارم....خودتان که شاهد بودید. از پیش شما رفتم و گم شدم. آواره شدم. من رو ببخشید.من رو ببخشید که که همون روزی که دلتون رو شکستم باز هم به یاد من بودید. گفته بودم هیچ وقت نگذارین با حواس پرت سراغ این وبلاگ بیام. و من چه گستاخ بودم که همون روز داشتم سراغ اینجا می اومدم. و وقتی دیدم کامپیوتر خراب شده و نمی تونم وصل بشم میخواستم آب بشم و برم تو زمین...ممنونم...هزار بار ممنونم که دعای من رو اجابت کردید. من احمق چه فکر کرده بودم؟ آخه مگه میشه با دستهای گناهکار از علی نوشت؟ ..... من رو ببخشید...منو ببخشید...به خدا جایی رو ندارم که بروم....نگذارید بیشتر از این ویران بشم....امام من....بازهم دستم رو بگیرید..... منتظرم...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 2:8 توسط آیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|