تبليغاتX
نذر موعود -

سلام امام زمانم. حالتون چطوره؟

منهم خوبم به لطف شما. اول از همه می خواهم بخاطر همه لطفهایی که بهم داشتید تشکر کنم. خودم خوب میدونم که لایق هیچ کدومش نبودم.

امام نازنینم، ممنونم که اجازه می دهید اونجور که دلم میخواهد باهاتون حرف بزنم. یکبار بهتون گفتم نمیدونم اینجوری ارتباط برقرار کردن و صحبت کردن با شما درسته یا نه. بعد خواستم اگر شما هم مثل من این رابطه رو دوست دارید یکجوری بهم بفهموید. و پاسخ شما اونقدر زود اومد که خودم هم باورم نمی شد.....

ممنونم که به همه حرفهام گوش میدهید و با اینکه حرف دلم رو بهتر از خودم می دونید اجازه می دهید از کلمه ها کمک بگیرم، جمله بسازم، و مست بشم از اینکه نوشته هایم بوی شما رو می گیرند.

   امام خوبم، یک عزیزی برایم نوشته بود که آیا امام این نوشته ها رو میخونند یا نه؟ بی اختیار یاد پارسال افتادم. یاد شما و خدای مهربون که دست من رو گرفتید و قدم قدم به وادی امن نزدیک و نزدیکتر کردید. اون موقع از شما هیچی نخواسته بودم. اصلا اونموقع شما رو اینجوری نمی شناختم. فقط صورت خیسم رو گرفته بودم طرف آسمون و گفته بودم: اگر حدایی اون بالا هست به من بگه چی کار کنم تا رها بشوم، تا آزاد بشوم از اینهمه بند، از این دردی که مثل خوره دارد روحم رو می خوره و ذره ذره میکنه. تا رها بشوم از اینهمه اضطراب، از این سیلی که نمیدانم دارم باهاش کجا میروم......

خدا بود. اما نه فقط اون بالا. این پایین هم پر بود از حضور سبزش. خدا اینجا بود. کنار من. تو قلب من. تو تک تک نفسهای من. و نزدیکتر از رگ گردن به من. هستی من پر از خدا بود و خدا بیشتر از تمام هستی مهربان بود و من اینها را نمیداستم. نفهمیده بودم. اما خدای من که در تمام هستی ام جریان داشت، هستی مرا فریادی کرد، و فریادم را نیازی و بعد از آن هم مهر خودش بود که به فریادم رسید.

   و مهرخدا شما بودید. رحمت خدا شما بودید. افتخار خدا شما بودید. و دنیای متلاطم من چقدر زیبا با نام شما آرام گرفت. مگر میشود شما که قبل از اظهار طلب مهرتان شامل حال بندگان میشود، پس از اظهار نیاز، نیازشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر می شود شما که تک تک سلامهای شیعیانتان را پاسخ می دهید، تک تک کلمات، اشکها، نیازها و مهرورزیهایشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر خودتان نگفته اید: "اگر شما ما را فراموش کنید، ما یاد شما را از خاطر نمی بریم؟"

آه....امام من.... امام من.... بهترینم....چقدر احساس حقارت و سعادت می کنم در برابر اینهمه لطف و مهر.....ممنونم...بخاطر همه چیز.....

اما اجازه بدهید در آخر به اون دوستی که گفته بود فکر نمی کرده که میشه اینطوری هم با امام زمان حرف زد بگم میشه حتی روز اختتامیه همایش، بعد از اینکه همه مردم رفتند، یک صندلی رو گل زد، داخل سالن برد تا تک تک بچه ها بیایند روبروی صندلی بایستند و در میان هق هق گریه به امام زمانشون گزارش کار بدهند و بعد هم همه سر بر دسته صندلی بگذارند و به امام التماس کنند که سال دیگر خودشون روی اون صندلی نشسته باشند. و میشه که در همون جمع دوستی در دل خودش، نجوا کنان برای مادر سرطانی و محتضرش دعا کند و فردای اون روز مادرش رو که همه دکتر ها جواب کرده بودند سالم و سرحال توی خانه اش ببیند.

آره دوست عزیز....میشه....میشه با یک شمع و فقط با یک شمع که توی دل خودمون روشن می کنیم طلسم تاریکی غیبت او را در نهانگاه دل خودمون بشکنیم. میشه که فقط نام او را نجوا کنیم و او چنان به ما پاسخ بدهد که از ازدحام حضورش گیج بشویم.....

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

                                                      

                                                       یا مهدی.......یا مهدی......یا مهدی..............

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 4:16  توسط آیه |